ღ♥ღآسمان آبی استღ♥ღ
آنگاه که نومیدی برجانت پنجه افکندورهایت نکردبه من امیدوار باش...(زمر-53)

 من دردتورازدست آسان ندهم

                                      دل برنکنم زدوست تاجان ندهم

ازدوست به یادگار دردی دارم

                                      کان دردبه صدهزاردرمان ندهم

 


حکایت انار و به و سیب شنیدنیست...این بار باید با چشمانت بشنوی..

ندای مبهم...

اشارت خوانا و پوزخند سرد...

گویی زنجیر درانیده اند.

لحظه ها را می گویم.

و بدرود کوتاه؛آری...اگر می خواهی نامش را شعر بگذار

گویی در خم و پیچ قامت زمان حقیر ترین واژه انسان است...

و کوتاه ترین لبخند...لحظه ها,این لحظه ها گویی قصد حاجت کرده اند,تا قامتی چند از

بنی آدم بخمند و رها گردند...

و شکوفا...به شکوفه پژمردگی آدم...

لحظه ها...

وازه های رنگارنگ؛

گاهی واژه سرخ انار...گاهی واژه زرد به,وگاهی...

واژه خونین سیب...

گاهی واژه سرخ انار شوند بر ستون دستان پادشاه کشورجوانمردی...

تا با لعاب هوس...زنی باردار ملتمسی گرسنه را در یابد...

حدیث به اندکی متفاوت است.

میلاد به نیمه راه است...نیمه راه یک میهمانی...

میهمانی رستگاری...

میهمان گرسنه را با شادی چکار؟!...

آخر تنهایی هم انیسی می خواهد.

به انیس تنهاییهاست.به به تنهایی زرد ملون است...و تنهایی به زردی به...

به تا انتها به است...حتی اگر به تابوتش دوزند...

واژه ها به تنهایی به گواهند...

گاهی واژه ها خونین شوند...واژه خونین سیب...

آخر سیب را با حجم واژه ها چکار..

سیب در سینه داستان ها دارد...

آن روز که در کوچه ها می غلطید...

آن روز که آتش و آه را نظاره می کرد..

داستان سیب داستان زیبایی بود.داستان هفت دسته و دو شاخه گل...

تاری با نوایی غریب,بر پود حقیرترین واژه...

دو شاخه بی قرار...

یکی سرخ بود و سبز شد.قامت واژه ها را خمید...

و دیگری سبز بود و سبز...

یکی در دام فتنه ها بود...و در اراده رنگین واژه ها...

و دیگری فتنه ها در دام اراده اش.

یکی پیر بود.سوار پیر...که یرخی دانه های انار بر تقدیر رنگینش پیروز گردیده بود...

و دیگری جوان بود...

حکایتی در این گذشته سرخ...

جوانی دلیر...عالمی تیغ بر دست...

عالمی بر تفسیر سرخی دانه های انار...

باغبان هم بود...باغبانی که بیرق بر افراشت...

باغبانی که بیرق بر دست با ستاره ها پایکوبی می کرد...

"سلام الله ما کرا لیالی..."

عطر سیب بیقرارش کرده بود...

آن یکی آزاده بود و آزاد نه...فسانه شد...چون گردن بر بند پای پوش نهاد,هزاران ستاره

در طوافش آزاد گشتند...

این دو یکی پیر بود و جوان شد...و دیگری...چون بیرق نهاد...آری جوانی که پیر شد...

تفسیر کوتاه دو لحظه...

قبل و در امتدادش...

آه از آن بیرقی که بر خاک...

شرفی ارزانی کرد..

آه از آن لب ها...شیارهای مردانگی,دل پریشان و قلب دردمند...

پوشیده گفتن زیباست...اما سقا بود...

وفایش,منصب سقاییش,شیارهای موازی لب هایش...

از چشمانش چه بگویم؟

حجاب سخنان پوشیده را درید...تفسیر لحظه ها را با من چه کار...

دریای متلاطم...

و چشمان نگران...

چشمانش پر از فتنه و اضطراب بود...دریای آخر زمان هم...

"از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید    ایمن ز شر فتنه آخر زمان شدم"

در این ماه پاره عاشقی...نمی دانم دل بر فرح وجودش بندم یا بر فره سجودش؟

سجود بیرق بر دست؟

این حکایت پر فراز بی نشیب...

حکایت انار و سیب و به...

حکایت جوان هزارو چند ساله...

روایتی است...

روایت آینده ای سبز...

ماه ها و سال ها میگذرد...روز ها و هفته ها...ما که اسیر نفرین لحظه هاییم...

هر چه باشد تو با آسمان نسبتی داری...

می دانی رمیده ام...بیقرارم...

ای بهترین فریاد حقارتم...در یاب این قطره های بی رنگ,که گوشه صفحات تا خورده دلم

را می چروکد...

و این آه,که از برای غربتت بر جبین دل رمیده ام می نشانم...

بی قرارم کن...پریشانم...

مرد را درد باید...

من...حقیر ترین واژه...

دعایم کن...

آینده سبز همین بود...

م...ح...م...د...
.
.
.
هر چه می خواهیم بگوییم...کلمه الله هی العلیا...

 

 

پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | aseman | آسمانی ()

درباره آسمان

حرفهایت را به من می گویی،دستم را می گیری وبه سرزمین های دور ودراز می بری.در سکوتت،زندگی می خواندو از پشت پنجره ات آسمانی پیداست که بوی رویا وقصه می دهد.من باتو تنها نیستم و این سکوتت را دوست دارم...
منو وبلاگ
امکانات وب