ღ♥ღآسمان آبی استღ♥ღ
آنگاه که نومیدی برجانت پنجه افکندورهایت نکردبه من امیدوار باش...(زمر-53)

سرانجام،بعدازمدت ها راه رفتن ازمیان ریگ ها وبرف ها وصخره ها به جاده ای برخوردوهرجاده ای یک راست می رود سراغ آدمها.

گفت:سلام!

ومخاطبش گلستان پرگلی بود.

گل ها گفتند:سلام.

شهریارکوچولو رفت توبحرشان.همه شان عین گل خودش بودند.حیرت زده ازشان پرسید:شماهاکی هستید؟

گفتند:ماگل سرخیم!

آهی کشیدوسخت احساس شوربختی کرد.گلش به اوگفته بودکه ازنوع اوتوتمام عالم فقط همان یکی هست وحالاپنج هزارتاگل،همه مثل هم،فقط تو یک گلستان!فکرکرد:اگر گل من این را می دید بدجورازرو می رفت.پشت سرهم بنا می کرد سرفه کردن و،برای اینکه از هو شدن نجات پیداکند خودش را به مردن می زد ومن هم مجبورمی شدم وانمود کنم به پرستاریش،وگرنه برای سرشکسته کردن من هم شده بود،راستی راستی می مرد....وباز تودلش گفت:مراباش که فقط با یک دانه گل،خودم را دلتمند عالم خیال می کردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است.با آن گل وسه تا آتش فشان که تا سر زانومندوشاید یکی شان هم تا ابد خاموش بماند شهریار چندان پرشوکتی به حساب نمی آیم.

رو سبزه ها دراز شد وحالا گریه نکن کی گریه بکن.

آن وقت بودکه سروکله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت:سلام.

شهریارکوچولو برگشت اماکسی راندید.باوجوداین با ادب تمام گفت:سلام.

صداگفت:من اینجام!زیردرخت سیب....

شهریارکوچول گفت:کی هستی تو؟عجب خوشگلی تو!

روباه گفت:من یک روباهم.

شهریارکوچولوگفت:بیابامن بازی کن.نمی دانی چقدردلم گرفته....

روباه گفت:من نمی تونم باهات بازی کنم.هنوز اهلی ام نکرده اند.

شهریارکوچولو پرسید:اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:یک چیزیست که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.

-ایجاد علاقه کردن؟

-معلوم است.تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر.نه من هیچ احتیاجی به تودارم نه تو هیچ احتیاجی به من.من هم واسه تو یک روباهم مثل صدها هزار روباه دیگر.اما اگر مرا اهلی کنی هردوتامان به همدیگر احتیاج پیدا می کنیم.تو واسه من میان همه عالم موجود یگانه ای می شوی ومن واسه تو.اگر مرا اهلی کنی انگار که زندگیم راچراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را می شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می کند.نگاه کن!آنجا گندم زار را می بینی؟برای من که نان بخور نیستم گندکم چیز بی فایده ای است.پس گندم زار هم مرا یاد چیزی نمی اندازد .اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!گندم که طلایی رنگ است مرابه یادتو می اندازدوصدای بادراهم که تو گندم زار می پیچد،دوست خواهم داشت...

شهریارکوچولو پرسید:راهش چیست؟

روباه جواب داد:باید خیلی خیلی حوصله کنی.اولش یک خرده دورتر ازمن می گیری اینجوری میان علف ها می شینی.من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی،چون تقصیر همه ی سو تفاهم ها زیر سر زبان است.عوضش می توانی هرروز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریارکوچولوآمد.

روباه گفت:کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی.اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود وهرچه ساعت جلوتر برودبیشتر احساس شادی وخوشبختی می کنم.ساعت چهار که شددلم بنا می کند شورزدن ونگران شدن.آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم!اما اگرتو وقت وبی وقت بیایی من ازکجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟...هرچیزی برای خودش قاعده ای دارد.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد،روباه گفت:آوخ !که من خواهم گریست.برو یکبار دیگر گل هارا ببین تا بفهمی که گل خودت تو عالم تک است.برگشتی باهم وداع می کنیم ومن به عنوان هدیه رازی برایت می گویم.

شهریارکوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنهاگفت:شما سر سوزنی به گل من نمی مانیدوهنوز هیچی نیستید.نه کسی شمارااهلی کرده ونه شما کسی را.خوشگلید اماخالی هستید.برایتان نمی شود مرد.گل من به تنهایی از همه ی شما سراست.چون فقط اوست که آبش داده ام،چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام،چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام.چون فقط اوست که پای گله گزاری ها وخودنمایی ها وحتی گاهی پای بغض کردن وهیچی نگفتن هایش نشسته ام.،چون او گل من است.

برگشت پیش روباه.

روباه گفت:رازی که برایت می گویم خیلی ساده است؛جزبادل هیچی را چنان که باید ،نمی شود دید.نهادوگوهررا چشم سر نمی بینند.ارزش گل تو به قدر عمریست که پایش صرف کرده ای.انسان ها این حقیقت را فراموش کرده انداماتونباید فراموشش کنی.تو تازنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی.تو مسئول گل خودهستی...

(شازده کوچولو،آنتوان دوسنت اگزوپری،ترجمه احمدشاملو)

 

آسمان نوشت:

1.لطفی داره که بارون بباره و از پنجره بیرونو نگاه کنی و زیر لب دعا کنی وامیدداشته باشی که برآورده می شه.

2.امروز دلم می خواست مائده ومهدیه رو خفه شون کنم....می شینن حرف میزنن میزنن آخرش همه چیو ربط میدن به اینکه اگه تو این شهر بمونیم نمی دونم پیشرفت نمی کنیم اینا...خودمونیما شما دلتون نمی خواد خفه شون کنین؟(به این میگن حرف گنده تر از دهن)

3.نمی دونم سر کشیدن بطری آب چه لذتی داره که آب خوردن با لیوان نداره؟!!!

4.چشم به راه چیزی بودن...خیلی خوب و لذتبخشه....چشم به راه دوتا خبرم...دعا کنین چیزی باشه که دلم می خواد...

5.آوخ! که من خواهم گریست وچه دیار اسرار آمیزی است دیاراشک....چند ماهی نیستم...همه تون رو به خدای مهربون میسپارم....

آسمانتان آبی....

 

چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۳ | ٦:۱٩ ‎ق.ظ | aseman | آسمانی ()

 

باورت می شود دریای خوبم؟ دریای مهربانم...بازهم خیلی دیرشد خیلی....این بار قول داده بودی

برای همیشه باهم باشیم اما سر قولت نماندی... دریای عزیزم !دلم برایت تنگ می شود...

چه قدر جالب است مگرنه؟جدایی نادراز سیمین،جدایی صمد از سیروس وسر انجام:

جدایی دریا از آسمان...

 هیچ وقت این جدایی را باور نمی کردم ...این دو جدایی ناپذیر بودند...

دیگراحساس می کنم جایی برای ماندنم نیست...

 

فاصـــــــــــــــــــــله

 

حس می کنم جایی از قلبم سوراخ شده است...

خسته ازتو نیستم،خسته ازهیچ کس نیستم....

خسته از دوستی ها ودشمنی ها نیستم....

خسته ازاین همه دوری ام!!!!!!!!!!!

فاصــــــــــــــــــله!!!!!

فاصله آدم ها نسبت به هم به قدری زیادشده که گویاکسی صدای محبت ونیکی را نمی شنود.....

خاطرکسی را که بخواهی،خاطرت راپریشان وخط خطی می کند...

دلم گرفته از خودم .....ازخودم که به قول تو مثل دیگران شده ام...

تنهایی آدم هابا تعدادی اشیا مثل من پرنمی شود....

جای خالی قلب هارا کسی پرمی کند که بفهمد آن هارا...

من نیز به کسی نیازدارم که مرابفهمد،مراباتمام بدی هایم!

دارم ها وندارم هایم،هرآنگونه که هستم بفهمد....

بگذریم ...حرف بسیاردارم اما....

.....اما سکوت مرابیشتر می فهمد تاحرف

نمی خواهم کسی باشم که کسی ازمن خوشش بیاید...

من به تحسین کسی نیازندارم.فقط دلم می خواهد کسی بودنم را آنگونه که هستم،تحقیر نکند....

بغضی سنگین گلویم را می فشارد.

هوای درونم دل تنگ است!دلتـــــــنگ...

آنچنان دلتنگم که می خواهم فقط سکوت کنم...

                              کاهی وقت ها سکوت همه چیز است.....

گفته هایم به سیاهی رفتند....

گاه گفته ها بد است و گاه ناگفته ها....

جایش را نمی دانم درست انتخاب کردم یا نه؟؟؟!!!

اما همین جا به احترام چشمهایش سکوت می کنم....

یک صحراشن از ساعت عمرم ریخت....

 

امشب که شعله می زند ماجرای تو

                                                            براین سرم که سربگذارم به پای تو

بی تاب و بی قرارم ولی بی واهمه

                                                            جزحرف عاشقانه ندارم برای تو

امشب هزار مرتبه بی تودلم شکست

                                                            یعنی هزار مرتبه مردم برای تو

من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز

                                                          راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو

حالادرخت و جاده به راهت نشستند

                                                       حالا سکوت وسایه پراست ازصدای تو...

 

آسمان نوشت های غمگین:

1.دلم برای همتون تنگ میشه...از همه تون خاطره دارم...از روز کودک هایی که استاد گرامی،آقای

اعتضادی بهم تبریک می گفتند تا تیکه های نفس...از حسادت خودم به جودی عزیزم وآبجی زهره

جونم(که البته حسادت نبود و یه جور پرسش هوشمندانه بود که جودی جونم وآبجی زهره ام

خودشون در جریان هستن)از تمامی وقت هایی که رفتم و دکتر مروتی رو دعوت کردم تا تشریف

بیارن به وبلاگم ونیومدن وتا لحظاتی که منتظر خوانسالار بودم... از روزهای خوبی که با یاس و

غریبه داشتم تا...

2.و خوشحالم از اینکه آقای کریمی بالاخره بهم سر زدن و عید رو بهم تبریک بودن(فکر نکنید که

عقده بازدید کننده دارم یا هر چیز دیگه،حضور این دوستان تو وبلاگم واقعا واسم مهم بود)

3.همه تونو دوست دارم و برای همتون بهترین هارو آرزو می کنم ...و متشکرم از دوست خوبم

مهدیه جان که این شعر رو در اختیارم قرار دادند...

آسمانتان آبی...

شنبه ۱۳٩۱/۱/٥ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | aseman | آسمانی ()

«نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا»

خرج این عید درآورد همی دخل منا!

تابجنبیم،یهو برسرمان شد آوار

خیلی از پیر و جوان،خردوکلان،مردوزنا

اکرم و اعظم و گلچهره ومنظرخاتون

صفدروقنبروحاج محسن ومشدی حسنا

عینهو لشکر تاتار بیاورده هجوم

عسگر گنده شکم درجلوشان صف شکنا!

بر درخانه رسیدند وبه رویش خواندند:

«عیدرادرسفرهستیم وکنون در تِرنا!»

عاقبت بازنمودیم وهجوم آوردند

له شد از بنده دم در،عضلات بدنا!

بچه ها برسرمن ریخته فریاد زدند:

«ردکن این عیدی ما،بی چک وچانه زدنا!»

«پانصدی»دادم وگفتند:«عمو،شرمنده!

دوتومن هست مظنّه،نه که پانصدتومنا!»

دیدم از جعبه شیرینی وظرف آجیل

پرشود جیب و سپس کیف،زبعد دهنا!

شکم آنقدر ورم کرده زانباشتگی

دوسه دگمه شده وا،خودبه خود از پیرهنا!

گفتم آرام ومتین:بهرخدارحم کنید

نه براین مفلس بدبخت،که برخویشتنا!

لیک درموقع خوردن زخدایاد آرید!

پرخوری نیست به جز وسوسه اهرمنا

هرچه گفتم نشنودند و دو لپّی خوردند

تا از این راه درآمد یهویی کفرمنا

چه کسی گفت که با میوه و آجیل حقیر

خویشتن را خفه سازید به طرز خفنا!

سهم هر شخص دو قاچ و سه نفر یک میوه!

نه که هر شخص جداگانه شود پوست کنا!!

سال دیگر نخرم میوه وشیرینی عید

چارپایه بخرم با دو سه متری رسنا!!!

شوم آونگ واز این هنگ خلاصی یابم

آن زمان که شود آزاد روانم ز تنا!

همه گفتند که عید آمد وشادی افزود

لیک بر بنده نیفزود به غیر از محنا

بوالفضولا بنگر حوصله تنگ مرا

ول کن این لحن سوسولانه تن تن تننا

گر منوچهری از این دست بهاری می دید

دیگر از عید ندادی همه داد سخنا!

گفتم ای یار،زنوروز مکن این همه داد

جای دیگر بطلب منشا شرّو فتنا

چشم وهم چشمی و اسباب تجمل شده اند

جمله تحریف گر رسم ورسوم وسننا

کاش و صد کاش که با خرج تراشی هامان

افتراجات!!!نبندیم به جشنی کهنا!!!

 

 

 

 

آسمان نوشت های نوروزی:

1.بله...سال 90هم گذشت...به سرعت یه پلک برهم زدن...دوازدهمین ماه سال 90هم اومد ورفت

ولی ماه دوازدهم ما چرا نیومد؟؟؟؟میدونم دعای تکراری هستش ولی بازم از خدا میخوام که سال

آینده یه تعطیلی به تعطیلی هامون اضافه شده باشه که ظهور آقا امام زمان (عج)،تعطیل...

2. آقای دکتر مروتی،(کلا امسال بهم سر نزدینا!!!)،دکتر ادوارد کالن،استاد عزیز؛جناب آقای

کریمی(شماهم که کلا سر نزدین!!)براتون سال خوب وخوشی را آرزو می کنم وامیدوارم ایام به

کامتون باشه...

3.جناب آقای اعتضادی و آفای فریدونی و آقای ستاری و آقای منصور ستاری(که امسال بابا

شدین) امیدوارم روزهای خوبی در انتظارتون باشه و سال پرباری داشته باشین...

4.سرکارخانوم نیکو حرفیان و خانوم اشراق(قبولیتونو تو دانشگاه ورشته مورد علاقه تون تبریک

میگم)و خوانسالارعزیز،سالی سراسر شادی ونشاط رو برای شما وخانواده محترمتان آرزو می

کنم.

5.مهرنوش عزیزم،شیدای گلم،آوای نازنین،نفس خوبم،فاطمه جوونم(که اخیرا وبلاگتو حذف

کردی)،غریبه آشنا (بی هم نفس)،آشنای غریب(تحیر)،و آشنای غریبه(حرف دل) بهترین هاروتو

سال جدید واستون آرزو می کنم.

6.آقای شاپوری وآقای امید وآقای محمود!نوروز شماهم پیروز!

7.آبجی زهره گلم!ممنون که کمکم کردی...خیلی دوستت دارم ومی خوام بگم که به ابطه ات با

جودی جون!حسودیم میشه...و جودی عزیزم خیلی دوستت دارم،عید هردوتون مبارک باشه و سال

خوبی داشته باشین.

8.آخرین و مخصوص ترین تبریکم برای یاس عزیزم هست...یاس گلم!تولدت وعیدت مبارک... صد

سال زنده باشی نازنینم...راستی یاس گلم!یادته؟چهار سال پیش تولد هر سه مونو با مهدیه جشن

می گرفتیم...حیف که زیاد پیشمون نموند...چند ساله که جاش خیلی خالیه...خیلی دلم واسه اون

روزامون تنگ شده...(گریه نکن!خدانخواست...)

9.دلم می خواست 14 تا یادداشت بنویسم؛چون امسال14 سالم میشه ولی گفتم دیگه سرتونو

درد نیارم...خیلی خوشحالم که پیش شما بودم و ممنون که منو تحمل کردین...سر سفره هفت

سین منو از یاد نبرین...می خواستم بیام و تو وبلاگاتون تبریک بگم اما خوب گفتم اینجوری بهتره!

بدی،خوبی ازم دیدین حلالم کنین... آسمانتان آبیقلب

 

 

شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | aseman | آسمانی ()

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

راستی:

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

  

آسمان نوشت هایم:

1.این شعر ازخانم عرفان نظرآهاری هستش که خیلی دوستش داشتم گفتم شاید شماهم

خوشتون بیاد...

2.امروز صبح به امیر رضا گفتم:پاشو اتاقتو مرتب کن می خوام خونه رو جارو کنم!!!

برگشت بهم گفت:ببین آبجی!من پسرم وتو دختری پس باید اتاقمو تو تمیز کنی...توجه می

نمویی؟! از این حرفش خنده ام گرفت وبدون هیچ حرف وحدیثی بازم اتاقشو مرتب کردم (بعدا می

گیم بچه ها بی مسئولیت به بار میان!خوب همین کارارو می کنیم که بی مسئولیت میشن دیگه)

3.اطلاعاتی اندک در مورد امیررضا:کلاس اول ابتدایی هستش،اوقات فراغت از تلویزیونو درس می

خونه و نوشتن سطر "بابا نان داد" تقریبا نیم ساعت طول میکشه!(بعد نوشتن کلمه بابا چند

دقیقه تلویزیون نگاه می کنه بعد نان رو می نویسه و احساس گرسنگی به سراغش میاد و کلمه

داد رو هم تقریبا با هزار تا غرغر می نویسه که چرا معلممون این همه مشق میگه بهمون وچرا

آبجیم این همه درس نمی خونه و بالاخره پس از نیم ساعت یک سطر مشق می نویسه)با این

همه اوصاف معدلش "خیلی خوب"بود و تقریبا با کارنامه اش یک هفته روی اعصاب اینجانب پیاده

روی می کرد"ببین آبجی همه درس های من بیستن ولی تو کلی صفر تو کارنامه ات داشتی!

4. و آخر ازهمه این پستو تقدیم می کنم به یکی از دوستان عزیزم به نام دریا....قلب

 

 


 


پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ | ۳:۳۱ ‎ب.ظ | aseman | آسمانی ()

درباره آسمان

حرفهایت را به من می گویی،دستم را می گیری وبه سرزمین های دور ودراز می بری.در سکوتت،زندگی می خواندو از پشت پنجره ات آسمانی پیداست که بوی رویا وقصه می دهد.من باتو تنها نیستم و این سکوتت را دوست دارم...
منو وبلاگ
امکانات وب