|
ღ♥ღآسمان آبی استღ♥ღ باران رحمت خداهمیشه می بارد،تقصیرماست که کاسه هایمان رابرعکس گرفته ایم
|
من دردتورازدست آسان ندهم دل برنکنم زدوست تاجان ندهم ازدوست به یادگار دردی دارم کان دردبه صدهزاردرمان ندهم
ادامه مطلب پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ٩:۱۳ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
تازه ترکن داغ مارا،طاقت دوری نمانده شکوه سرکن درتن ما،تاب مهجوری نمانده پرگشایدشوروشیون ازجگرهاای دریغ... دل،به زخمی شعله ورشد جان،به عشقی مبتلاشد برنتابدسینه ما،داغ چندین ماجرا تازه شد به هوای تودل تنگ ما ای وای... تازه شد به هوای تودل تنگ ما ای وای... تازه ترکن داغ مارا،شعله زدجانم خدا! باتوهرگز برنگرددعهدوپیمانم... من زنده ام ای وطن درپناه تو سرچه باشد برتن،جان چه باشدبرکف تا سپارم درراه تو... ماند دردلم داغی ازفریادتو شدوقت دلتنگی ها بایادتو من زنده ام ای وطن درپناه تو سرچه باشد برتن،جان چه باشدبرکف تا سپارم درراه تو...
پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ٩:۱٠ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
وطنم! ای شکوه پابرجا دردل التهاب دوران ها کشورروزهای دشوار زخمی سربلند بحران ها ایستادی به جنگ رودررو خنجرازپشت می زند دشمن گویی ازماودرنهان برما وطنم!پشت حیله رابشکن وطنم!ای شکوه پابرجا دردل التهاب دوران ها رگت امروزتشنه عشق است دل رنجیده،خون نمی خواهد دل تو تاابدبرای تپش غیرعشق وجنون نمی خواهد شرم برمن،اگرحریم تو پیش چشمان من شکسته شود وای برمن اگرببینم چشم روبه رویای عشق بسته شود وطنم!ای شکوه پابرجا دردل التهاب دوران ها کشورروزهای دشوار زخمی سربلند بحران ها ازتب سردموج های خزر تاخلیجی که فارس بوده وهست می شودباتو دل به دریازد می شودباتودل به دنیابست... وطنـــــــــــــــــــــم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آسمان نوشت:خیلی حیف شد....خیلی ناراحتم....حاشیه های پزشکی این هفته رو از دست دادم...تا الان یه برنامه اش رو هم از دست نداده بودم اما امشب...فقط صداشونو شنیدم واین سرود که با صدای سالار عقیلی در حین پخش حاشیه های پزشکی پخش می شد... یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٦ | ۱٠:٤٩ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
شال ایسته دیم منده اوده آغلادیم بیرشال آلیب تز بلیمه باغلادیم غلام گیله قاشدیم شالی ساللادیم فاطما خالام منه جوراب باغلادی خان ننه می یادا سالیب آغلادی حیدربابا میرزاممد*ین باغچاسی باغچالارین ترشا شیرین آلچاسی گلین لرین دوزمه لری طاقچاسی هی دوزیلر گوزلریمین صفینده* خیمه ورار خاطره لر صفینده *از درست بودن این کلمات مطمئن نیستم...چنانچه اشتباه بود بر من ببخشایید. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آسمان نوشت1: قسمتی از منظومه ترکی "حیدربابایه سلام "که خیلی دوستش دارم ،یادآور یه خاطره است برام. حالا چه فرقی می کنه؟تلخ یا شیرین...
آسمان نوشت2:خوشحال میشم تو نظراتتون قسمت هایی از این منظومه رو واسم بنویسین... پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ | ۳:٤٢ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
تو را ای چشم !یادت هست می گفتم... ببین آیات پاک مهربانی را، شقایق را تماشا کن، نظر بر آسمان افکن... فراموشت نگردد کهکشان راه شیری ، خوشه پروین و پرواز کبوترها نگفتم من نگاهت مهربان باشد؟ گره از ابروان بسته ات وا کن ، نهال دوستی بنشان... تو را ای گوش ، یادت هست می گفتم ، صدای آه می آید... نگفتم من سکوت مردمان را هم شنیدن ، رسم زیبایی ست! نگفتم ناله های نیمه شب ها، با مناجات سحر، پیوند خواهد خورد؟ نگفتم من ، نیوشا شو! سروش عاشقی از عرش می آید... تو را ای لب ، نگفتم من سلامی کن؟! به لبخندی ، گره از ابروان بسته ای وا کن... کلام مهربانی را، تو احیا کن... نگفتم ، بوسه ای بر دست های خسته ای بنشان؛ نگفتم در هیاهوی هجوم کینه ، خود را بسته دار، ای لب... زبان سرخ، گفتم من ، کلام مهربانی بر تو بس زیباست... نگفتم جان تو ، جان سر سبزم... نگفتم با تو پیمان الستی با خدا بستم!!! نگفتم واژه دشنام را دیگر به دور افکن... تو با هر یک سلام هر دعا ، تطهیر خواهی شد، نگفتم ای رگ گردن ، خدایم را سلامی ده... تو را گردن ، نگفتم زیر بار حرف ناحق ، خم مشو هرگز! تو را ای شانه من گفتم ، که باید تکیه گاهی بر سری با گریه های نیمه شب باشی... تو را گفتم ، قدم های یتیمی بر تو ، یعنی شیعه عاشق. نگفتم بار مردم را پذیرا باش؟؟؟! تو را ای دست یادت هست می گفتم... شکسته بال قمری را دوایی نه... به آبی ، تکه نانی ، یاکریمی را پذیرا شو! تو نشکن، بازوان سبز و زیبای درخت و قامت گل را... خدایی دست مردم را تو حرمت نه... که کار قفل و زنجیر و قفس، کاری خدایی نیست! تو را ای دل ، نگفتم مهربانی کن! ببخشا، رحم کن، با مردمان، زین پس مدارا کن... نگفتم عاشقی ، رسم خوشایندی است ، عاشق شو... تو را گفتم ، نگفتم، دلبری آیین خوبان است... نگفتم دل اگر بردی، نگاهش دار! امانت دار پاکی باش... نگفتم دل شکستن، کار خوبی نیست... نگفتم عاشقی را پیشه ات فرما... نگفتم من ، که دلگیری، رسوم رهروان راه پاکی نیست! تو یادت هست می گفتم ، عزیزم آسمانی باش! و با اهل زمین ، آیین مهر جاودانی بند... نگفتم دین به جز عشق به خوبی ، نفی زشتی نیست.. نگفتم مردمانی را که با ما یا برادر یا که هم نوعند ، حرمت دار! تو را ای عشق ، من گفتم خدایی شو... تو بند این زمین، از پای خود وا کن... پریدن تا خدا، اندیشه ات باشد! تو را ای سینه من گفتم، گشایش، هدیه ی پاک خداوندی ست! نگفتم ذکر لب ها ، می رود تاعرش... تو را گفتم که در تنگی ، گشایش های بسیار است... نگفتم در دل هر رنج و سختی ، راحتی پیداست؟ تو فارغ گر شدی از غم ، هزاران ، شکر او را ، بر زبان آور... و با رغبت ، خدایت را عبادت کن... تو را ای پای خوبم ، من تو را گفتم... قدم در راه خوبی نه، تو را گفتم که راه بی خدا ، آغاز پایان است، نگفتم من، فروافتادگان را هم ، خدایی هست؟! سر آغاز بدی ، پایان خوبی هاست... بخواه از او ، که روشن سازد این راه رسیدن تا خودش ، با نور! تو را ای نفس، یادت هست می گفتم... که با یاد خدا ، آرامشت را ارمغان آور! رضایت را مهیا کن، که راضی می شوی از او، و راضی می شود از تو... گوارایت کنون ، وارد شدن در وادی خوبان... نگفتم من تو را ای جان! از این پس، لایق تقدیم جانان شو... تو را ای من، ببینم خوب یادت هست می گفتم... که عالم ، محضر پاک خداوندی ست! و عصیان تا به کی ، وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا... نگفتم من تو را ای من ، قسم بر روز روشن... بساط این منیت را به دور افکن! ز جا برخیز و بنیان حجاب از دیده ها برکن... که بی تو؛ با دو چشم دوست، دیدار جهان ، آغاز زیبایی ست... شنیدن با دو گوش از جنس او ، زین پس، نوای زندگانی، شاد و روح افزاست. اگر دستم شود دستش، که بالاتر ز هر دستی ست، دگر باری به روی این زمین و خسته ای ، بی کس نخواهد ماند. خدایی سینه ای از جنس او ، جای تمام مردم دنیا ست. و قلبی از نژاد عشق او ، کارش نثار مهر و خوبی، در رگ و اندیشه زیبای انسان هاست. که با پای خدا، جز راه خوبی کس نخواهد رفت... کنون ای روح زیبا! یادگار و رهنمای خالقم در من! بیا و این من سرگشته را دریاب... تو زیبا کن مرا بی من... به گوش و چشم و دست و قلب من رنگ خدایی زن... خلیفه بودنش را یاد من آور... دل و اندیشه و کردار من ، زین پس خدایی کن... خلاصه .... روح زیبای خدا در خاک سرد و تیره! زین پس مرحمت فرمود... این مخلوق اشرف را، تو ، آدم کن!!! پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ | ۳:۳٢ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
چه مشتاقانه از دنیای کودکی به سوی آینده دویدم... تا برسم به جایی که با مرور خاطراتم... بی تاب بازگشت.. به دنیای بازیگوشی های کودکانه شوم... به زمانی که؛ به دنبال شاپرک بدوم به هوای رسیدن نه گرفتنشان... در گوش قاصدک زمزمه کنم و روانه اش کنم با یک فوت یواشکی زیر باران بروم، خیس شوم، تب کنم، لوس شوم در دامن مادر بنشینم، سر روی پای پدر بگذارم... به هوای آغوشی، خودم را به خواب بزنم یا... از روی تاب خود را پرت کنم! با هم بازی هایم جیغ بکشم، دست به یکی کنیم در خانه ها را بزنیم و بگریزیم... به رهگذران غریب و آشنا سلام کنیم، آتش ببارانیم و آب بازی کنیم... چقدر دلم تنگ است !!! برای سادگی، کم توقعی،بی خیالی های کودکی... برای بچگی کردن... اما تقویم، پلهای پشت سر را خراب کرده راه بازگشتی به گذشته نیست مگر با خیال و خاطره!
امیدوارم حال همه تون حسابی خوب باشه و مثل همیشه آسمونتون آبی دیشب خیلی دلم گرفته بود،کلا یه حالی بودم...یاد دوران کودکی ام افتاده بودم چه دنیای قشنگی داشتم،همه رودوست داشتم وحالم از دیدن هیچ کسی بد نمی شد... راستی،تابه حال شده دلتون واسه بچگی هاتون تنگ بشه؟ به این که کت باباتون بپوشین و واسه چندلحظه ادای آدم بزرگارو دربیارین؟ به این که وقتی ازتون بپرسن کجا میرین،بگین : ((گدیرم گو مچیده))* به این که به مسواک بگین،مسگاک!به بشقاب بگین،گوشکاپ،به نوشمک بگین ،بچووادادا! به این که وقتی با دوستامون دعوا می کردیم و می گفتیم :قهر،قهرتاروزقیامت... وچند لحظه بعدش قیامت می شد.... به این که کاربدی نمی کردیم تا مبادا کلاغا بیان خبرشو به مامانمون بدن... به این که وقتی کارخوب می کردیم،فرشته ها از آسمون واسمون خوراکی میاوردن ومیذاشتن زیرلحافمون وچقدرخوشحال می شدیم که فرشته هاهم مارو دوست دارن.... به این که تا یه چیزی می شد،بقیه روتهدیدمی کردیم ومی گفتیم که: زنگ میزنم به پلیسا! به این که هزاربار قصه شنگول منگول رو می شنیدیم وبازم ازهمه می خواستیم تااونوازنو برامون تعریف کنن.... به این که از صبح تاشب تو کوچه با بچه های هم سن خودمون بازی می کردیم و اصلا هم خسته نمی شدیم و مامانامون به زور تهدید از تو کوچه میاوردنمون خونه.... به این که چندتا شعر حفظ می کردیم وچندتا سوره قرآن و هرجا میرفتیم ،اونارو می خوندیم و همه به به،چه چه می زدن و ماهم کلی خوش به حالمون می شد... دلتان تنگ نشده است برای دنیای آبی رنگی که داشتید؟برای سادگی هایتان،بچگی هایتان، بی خیالی هایتان و.... شما دلتون واسه این شعرتنگ نشده؟ بیایین بیایین بچه ها دعا کنیم تو شب ها که ای خدا ای خدا زودی بیان لک لکا... ********
پی نوشت 1:منظوراز "گومچید" همون مسجد کبود خودمونه،یادتون میاد؟قوجابابا هارا گدیسن؟گدیرم گو مچیده... پی نوشت2:یادم میاد شش سالم بود با خاله جونم دعوام شد،زنگ زدم پلیس گفتم بیان ببرنش زندون.... بعدش آقاپلیس مهربون یکمی عصبانی شدو....
پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ | ۱٢:٢٥ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
صفحه ی زندگی اش برگشته بود،خسته ودل شکسته بود،ازهمه چیزوهمه کس بریده بود.زیبایی های دنیادرمقابل چشمانش زشت بودندوروشنی هاتیره وتاریک می نمودند.ناامیدوپریشان بود.می خواست خداراپیداکندودستانش رادردستان گرم خداگره کند.دلش پربود،می خواست برای خداگریه کند...می خواست باتمام وجودخدارالمس کندواوراببوید... دستانش رابلندکردوزارزاربرای خداگریه کرد...ازسختی های روزگارش برای خدا شکایت کرد.ازاین که دیگرتنهامانده بودوتوانایی حمل بار مشکلات ناتوان بود،شکایت کرد... آن قدرگریه کردتاازهوش رفت ووقتی به هوش آمد،دیدسرش رابرروی زانوان مهربان خداگذاشته است وبه آرامش ابدی رسیده است... دراین میان صدای گرم خداراشنید که می کفت: ((فرزندم!ماازرگ گردن به شمانزدیکتریم)). دوستان عزیزم!سلام... بابت روزهایی که نبودم از همه تون معذرت می خوام...یه مشکلی واسم پیش اومد که همه وبلاگ رو حذف کردم،بعداین که وبلاگمو حذف کردم،مشکلم حل شدوتصمیم گرفتم وبلاگمو از اول درستش کنم...امیدوارم بازم مثل همیشه بانظرات خوبتون راهنماییم کنید... داشتم کتابامو مرتب می کردم،یه دفتری به چشمم خورد...بازش که کردم اولین نوشته اش این داستان بود که سال چهارم ابتدایی نوشته بودم...یادش بخیر! این آخرین داستانی بودکه نوشتم،درحالی که بعداز اون می تونستم داستان های بهتری بنویسم...امانشد دیگه... نمی دونم ازدانش آموز چهارم ابتدایی چه انتظاری داشتن؟! اولین باری که ازفردی که نظرش خیلی واسم مهم بود خواستم تانظرش رو درمورد داستانم بگه،گفت:((خوب نیست باید بیشتر تلاش کنی!یعنی چه مگه درمورد خدا،اعضا صدق می کنه؟مگه خدا فرزندی هم داره؟)) یه نفر دیگه هم گفت:((تابلوئه که کپی کردی....)) بااین اوضاع من دیگه حالم از داستان نوشتن به هم می خورد...ولی ناامید نشدم و داستانمو همین طوری تحویلش دادم به مربی ادبی ام واسه مسابقه آفرینش های ادبی که سراسری بود...شاید باورتون نشه اما این داستان،رتبه اول جشنواره رو کسب کرد... خیلی دوست داشتم بازم ادامه بدم اما اونقدر دلسرد شده بودم که حرف های هیچ کس حتی خانم خانزاده هم اثر نکرد روم... ناراحت نیستم که چرا داستان نویسی رو ادامه ندادم ...اتفاقا خوشحالم چون تجربه کردم که نباید زیاد به حرف خیلی از آدما بها داد...بعضی ها شاید... و بزرگترین اشتباه من این بود که افرادی رو واسه مشورت انتخاب کرده بودم که.... نمی دونم واسه چی این خاطره قدیمی دوباره واسم زنده شد وواسه شما نوشتمش..البته خاطره که نه...یه تجربه تلخ واسه منی که عاشق داستان نویسی بودم...حیف شد! من دیگه شوق قبلی رو واسه نوشتن ندارم... یه جورایی حس داستان نویسی رو کشتند تو قلبم...اما دیگه نمی ذارم کسی احساسات وعلایقمو قربانی نظرات به ظاهر سازنده اش کنه... شماهم یادتون باشه همه لایق مشورت نیستن... ************** بهترین درسها را از زمان آموختم و دانستم صبور بودن یک ایمان و خویشتن داری یک نوع عبادت است فهمیدم ناکامی به معنی تاخیر است نه شکست و خندیدن یک نیایش است. خداوندا ممنونم...
شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ | ٥:٠٦ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
سلام دوستان خوبم چند روزی رو به دلیل انجام کارهای عقب افتادم خدمتتون نیستم... متاسفانه قالب وبلاگ و تمام مطالب و لینک های دوستان حذف شدن... البته آدرس همه لینک ها رو دارم و در اسرع وقت سعی میکنم لینکشون کنم... ولی مطالب قبلیم رو دیگه نمیتونم باز سازی کنم... به زودی با مطالب بهتر میام پیشتون... آسمانتان آبی... دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٥ | ۳:٥٤ ب.ظ | aseman | آسمانی ()
|
|
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |